تبليغاتX
دی، ماه من
*هفته گذشته ردیف اول کلاس یک آنفولانزای بالفعل نشسته بود و حالا یک آنفولانزای بالقوه دارد توی دلش حرف بد نثار آن ردیف اولی می کند که شعور نداشت که تشخیص بدهد وقتی سرما خورد باید بتمرگد منزل استراحت کند! شیر داغ و یک قاشق عسل با آن میل نموده ام ولی خارش گلویم همچنان آزار دهنده است. درد پا و کمرم از خارش گلو ناامید کننده تر است! و مثل یک تمساح وحشی، عصبانی هستم و گرسنه:یک هفته است که شبها شام نمی خورمم البته به غیر از دیشب که ۲۰۰ گرم کالباس را یواشکی نوش جان کردم و همین الان یادم آمد که این دم آخری ( شاید از این آنفولانزا جان سالم به در نبردم) اینجا بنویسم با تشکر از حس مسوولیت که خبر قبولی من را همه جا به در و دیوار اعلامیه کرد! و شیرینی هم بزودی بعد از آنفولانزا به همراه خرما با  مغز گردو تقدیم میگردد. تاریخ سه و هفت و چهلم تا اطلاع ثانوی به آگاهی می رسد.راستی آیدا اوضاع پیشرفت چطور است ؟( کامنت دونی که نداری، مجبورم اینجا برایت پیغام بگذارم). راجع به "ب.ش" که قرار بود برایت اطلاعات کسب کنم: توی ایران گرایش اش نیست و تحت واحد درسی ارایه میگردد و راهش این است که تزت در این زمینه باشد و بیاب کسی را که در این زمینه خبره باشد! یافتی خبرم کن!!

+ نوشته شده توسط نسیم در 2009/10/23 و ساعت 8:59 PM |
*سیما جون که سر کلاس میگوید با باسن مبارکمان یک دایره بزنیم نمیدانم من چی جوری دایره میزنم که ایشان مثلث میبیند و از آن ته کلاس اعتراض میکند! مشکل رسم اشکال هندسی به یک طرف نمیدانم چرا فرمان بالا تنه و پایین تنه مان بالانس نمیچرخد!!! آخر کلاس،مضاعف بر دست و پنجه نرم کردن با عضلات قابل ارتعاش دردناک، مشغول ماساژ ماهیچه های فکم میشوم که در عرض همان یک ساعت زمان کلاس، به اندازه تمام خنده های یک ساله ام کش می آیند. 

**وقتی که برایش کادوی تولد میخرم "خاله ناز"ش میشوم وقتی سوالهای ریاضی اش را جواب میدهم "خاله باهوش"اش میشوم وقتی برایش همبرگر و مینی پیتزا میخرم "خاله باحال" اش میشوم و وقتی که پشت تلفن التماسش میکنم  که کمی با هم گپ بزنیم میگوید" خاله نسیم ، آخه من چه صحبتی با شما دارم؟!". راست می گوید بچه، بزرگ شده است دیگر!!

  This is ur world. Shape it or someone else will. " Gary Lew ***

+ نوشته شده توسط نسیم در 2009/10/16 و ساعت 8:25 PM |
* این روزهای پاییز من را از خود بیخود میکند. یک حالی بین گریستن و خندیدن. وفتی که باران هم ببارد این حالتهای مجنون وار تشدید میشود و شانس بیاورم که در خانه باشم که همه این روزها ، همیشه حس خوب بودن است. یک جورهایی هم حس غربت می آید سراغم و فکر به آینده این حال خوشم را مکدر میکند و من فرار میکنم از این افکار ناگوار به دویدن های با دست باز در سرازیری های رو به جلو که پیشانی و گونه هایم یخ میزند و من کیف میکنم با این همه لذتهای عمیق زندگی که بی قیمتند و همیشگی. 

** رفتم برای خودم جایزه خریدم. جایزه گران بود و حالا دارم روی  روان مامان جان کار میکنم تا شاید فرجی شود. اگر فرج نشود باید کس دیگری را  پیدا کنم یا شاید بعد از تمام شدن دوره کلاس حرکات موزونم ، در عروسی ها اجرا داشته باشم و چه میدانم شاید یک کار سوم هم به عنوان تمیز کار خانه ها بگیرم ( از شانس خوبم توی این کار هم خبره ام)، خدا برساند از یک جایی !

*** دارم تغییر رویه میدهم یا بهتر است بگویم ترک عادت! از فیلم دیدن های متوالی و کتاب خواندن های بی رویه باید برگردم به درس خواندن و مقاله خواندن و سوال طرح کردن و سر و کله زدن های انرژی نابود کن! عادت کرده بودم به این تنبلیهایی که خوش خوشانک در ذاتت نفوذ میکند و چقدر ساده سرحالت میاورد. حیف که این یازده ماه زود دیر شد.

+ نوشته شده توسط نسیم در 2009/9/24 و ساعت 8:40 PM |
* وقتی که نمی نویسم اینجا، مثل این است که کمرنگ شده ام. توی روزهایی که میگذرانم آن حس نگاشته شدنم محو شده است و خودم هم خودم را از یاد برده ام و با همه این تعریف ها ولی انگار معمولی تر شده ام و یا تعریف دیگرش، عادی تر! روزهایم این اواخر تند تند میگذرد و مابین این همه سرعت، خاله ام پر کشید و حالم را خرابتر کرد. از جمله های معمولی غمخوارانه و تسلیت های تکراری حالم بهم میخورد و هر شب خواب میبینم از صحنه های شش هفت سالگی ام تا همین اواخر تا روز مادر! خیلی حال و  روزم خراب است و چیزی درستش نمیکند!

** پارگراف بالا بر میگردد به یک ساعت و نیم پیش که تنهایی داشت خفه ام میکرد و بعد از یک گپ طولانی با یک داغدار دیگه، آنور دنیا که دستش جایی بند نیست و با غربت خودش روز و شب سپری میکند، بهتر شده ام. من اینجا یاسین میخوانم و الرحمن و او درخت میکارد و گیتار میزند، هردویمان برای ادای دین و یا شاید برای اینکه همخون از دست داده اییم! مدام تکرار میکنیم که همه مان میروییم و یادمان باشد که دنیا مال ما نیست و برای هر ضرری که به زندگی انسان دیگری وارد کرده ایم باید جواب پس بدهیم. نمیدانم چرا این تصاویر از جلوی چشمم پاک نمیشود!

+ نوشته شده توسط نسیم در 2009/8/1 و ساعت 11:24 PM |

 

"It is funny thing coming home.Nothing changed. Everything looks the same, feels the same, even smell the same. You realize what's changed, is you".

+ نوشته شده توسط نسیم در 2009/5/26 و ساعت 9:17 PM |

 

"Start by doing what is necessary,
Then do what is possible,
And suddenly you are doing the impossible."


-- Saint Francis of Assisi

+ نوشته شده توسط نسیم در 2009/5/17 و ساعت 11:17 AM |

 

If there's a book you really want to read but it hasn't been written yet, then you must write it. Toni Morrison

+ نوشته شده توسط نسیم در 2009/5/6 و ساعت 9:35 PM |

 

I do not know anyone who has got to the top without hard work. That is the recipe. It will not always get you to the top, but should get you pretty near.

 

 MARGARET THATCHER

+ نوشته شده توسط نسیم در 2009/5/5 و ساعت 8:11 PM |

 

.....Last thing I remember, I was
Running for the door
I had to find the passage back
To the place I was before
"Relax", said the night man,
"We are programmed to receive"!
You can check-out any time you like,
But you can never leave.

"Hotel California"

+ نوشته شده توسط نسیم در 2009/4/24 و ساعت 11:32 AM |