**یه روز کاریه که رییس و بقیه کارمندا رفتن کلاس آموزشی و تو تنهایی که صدای تق تق در ورودی وادارت میکنه از آزمایشت دست بکشی بری درو باز کنی که میبینی پیرزنی که قامتش نصف تو با چشمهای نگرون و ملتمس و زبانی که عاقبت به خیری در دنیا و آخرت رو برات طلب میکنه ازت میخواد که اجازه بدی از دستشویی شرکت استفاده کنه! خب معلومه که اجازه میدی! چون قرار نیست در ازای محبتت ، چیزی از اموال شرکت کم بشه! چه بسا چیزهایی هم اضافه بشه!! درو براش باز نگه میداری و یک چشم بهم زدن طول میکشه که در دستشویی بسته بشه و به قول رحمت زیور اینا، گلاب به روتون، روم به دیوار بمب اتم منفجر بشه و کار به جایی بکشه که از سه طبقه ساختمون، آدمه که سرازیر بشه به کانون بحران و مورد سوال واقع بشی که چرا اجازه دادی پیرزنی که تا این حد پتانسیل عمل داشته، بیاد توی دستشویی شرکت مفخره، تخلیه بشه! من چه کاره بودم. در باز بوده و پیرزنی از روی تاچاری در نیمه باز را به مثابه در بهشت ،پشت سر خودش بسته و آمده خیلی داخل! آنقدر داخل که توی آزمایشگاه پیش من درخواست اجابت مزاج بفرماید! انگار که قرار نیست روزی ما هر کداممان در این دنیا پیر شویم و ناغافلی تو کوچه پس کوچه های هفت تیر اسهال بگیرییم و از کسی کمک بخواهیم!!!!
*** خوشحالی که روز کاریت تمام شده و مثل یک پرنده سبکبال پله ها را دوتا یکی میکنی و خودت را می اندازی داخل کوچه که یک دقیقه هم یک دقیقه است و اضافه تر توی شرکت ماندن آخر بی خیالی است در این روزهای کوتاه و سرد. که کسی صدایت می کند: خانم! خانم!! می ایستی و نزدیک شدن مردی با ظاهر خیلی معمولی را به طرف خودت نظاره می کنی که شاید در جستجوی آدرسی در کوچه ها پرسه می زند. نزدیکت میشود با صدایی مودب و اشاره به کاغذهای تا خورده ای که به عنوان نسخه داروهای خواهر سرطانی اش در دستش مچاله شده اند ، از تو می خواهد که دو هزار تومن برای کامل شدن هزینه یک آمپول کمکش کنی! فقط ۲۰۰۰ تومان بود به فرض اینکه حتی خواهری برایش وجود نداشته باشد که با سرطان دست و پنجه نرم کند! ولی تو مودبانه تر عذر خواهی میکنی که این مقدارپول در کیف پولت نداری و به نوعی بی تقاوت از کنار هم میگذرید. یک ساعت هم از مواخذه در ازای کمک به انسان دیگری نگذشته بود که این حس اشتباه کردن (کمک بی جا کردن) خوره شد و مثل یک ترمز جلوی حس قلبی ات را گرفت! حالا آمده ای خانه و یک درصد احتمال میدهی که داستان واقعی بوده و البته خواسته بزرگی نبوده و ۲۰۰۰ تومن شاید برای آن مرد مودب واقعا موثر بوده حتی اگر ماجرا یک داستان کلیشه ای است . کاش همه چیز را میشد فهمید به راحتی. بدون اینکه کسی بخواهد غرورش را بشکند یا بدجنسی اش را رو کند.
