تبليغاتX
دی، ماه من























دی، ماه من

زندگی ام،تنهایی ام، اشتیاقم،دوستانم

* کلی دوندگی کردم برای پیش پاتریک رفتن! تقریبا یک ماه و نیم از قید آزمایشگاه رفتن زدم تا ببینم میشود کارها راست و ریس شود یا نه! اما دیروز آب پاکی ریخته شد روی سرم. " روند اعزام تا اطلاع ثانوی متوقف شده است" فکر میکردم باید سفره ابوالفضل را نذر اوکی گرفتن از سفارت بکنم نه نذر وزارت علوم!! گاوم زاییده است فعلا. فعلا- چون نمیدانیم فردا چه پیش می آید! حالا فکر نکنید پاتریک یا اسپانیا برایم آش دهن سوزی بودن. نه. هیچکدام. این تز دکتری ام است که قوز بالای قوز است. دستم به کار نمی رود. مانده ام حیران.
نوشته شده در 2012/4/29ساعت 1:57 PM توسط نسیم| |

*وقت نوشتن کم پیش می آید در این روزها و من پرم ازحرفهای خوب. اوضاع احوال درس و کار کما فی السابق است و گاهی شبها خوابهای پروژه ای میبینم و صبح ها هم اسهال دارم. ولی روحیه ام  خوب است.خودم را کاملا به دست خدا سپرده ام. در جریان سیالی از هستی، که هر چه اتفاق بیفتد او خواسته. پس کج خلقی استادان و مردمان زندگی عادی شده است با لبخندی کوچک بر روی لبهایی بسته و قلبی پر ازامید به خدا.
نوشته شده در 2012/4/18ساعت 10:19 AM توسط نسیم| |

* امروز سیزده به در است و بر خلاف  معمول که همه  امروز  در دشت و دمن اوقات میگذرانند باید مثل تراکتور کار کنم که تکلیفهای دکتر اوکی جان را ردیف کنم. نه ده سالگی، سیزده بدرها مشغول رنگ آمیزی پیک شادی بودم و امروز همان قصه تکرار میشود. اما امسال من با خوشحالی مشقهایم را رنگ میزنم و بزرگی خدا را در زندگی ام حس میکنم. شاید بعدازظهر بروم بدوم در سرازیری آصف و دستهایم را باز کنم  بگذارم اشکهایم روی گونه هایم سرازیر شوند و داد بکشم که " خدایا میپرستمت به خاطر "رحمان و رحیم" ات. 

نوشته شده در 2012/4/1ساعت 9:16 AM توسط نسیم| |

* بعضی وقتها نمیفهمی که چه جوری اتفاق افتاده است که با آدمی که از وجودش بی خبر بوده ای مشغول صحبت درباره چیزهای مهمی از آفرینش و خلقت و زندگی هستی! چقدر ساده میخندی و نگرانی نداری درباره افکارت چگونه قضاوت میشوی. دوست داری زمان ثابت شود باد بوزد و در گرمای خورشید در ارتفاعات البرز، راجع به فرایند تبدیل تن ماهی به کشک و دوغ صحبت کنید و بی خیال دنیا. انگار ارتفاع، آدمها را بی آلایش تر میکند. یلخی و بی غم. حتی میتوانی در میان قهقه ها بگوزی. آدمهای خوب، زیادند. من با آدمهای خوب زیادی نزدیکتر شده ام. این شش ماهه دوم سال با اینکه من مقاله ای به چاپ نرسانده ام( چقدر از این بابت متاسفم و در حال خنچ کشیدن صورتم هستم: قابل توجه استاد اوکی جان) کمپل.کسی سنتز ننموده ام و کار شاق و چشم چهارتا کنی، کما فی السابق از خودم در نکرده ام  ، ولی از زندگی خودم راضی بوده ام.  در این شش ماهه من  تجربه "داشتن و نداشتن" "خواستن و نخواستن" و "بودن و نبودن" را با هم فرا گرفته ام. درک کردم در این دنیا، چیزها و آدم های خوبی هستند ، وجود دارند اما به من تعلق ندارند. نمی توانم داشته باشمشان، لمسشان کنم، برشان دارم ولی میتوانم نگاهشان کنم از دور...وکمی لبخند بزنم و دستی تکان بدهم و آرزوهای خوب بفرستم. بگذارمشان برای کسان دیگری که با داشتنشان خوشحال تر میشوند. امیدوارتر. زیباتر و قدرتمند تر. و من خوشحال باشم با خوشحالی دیگران . زیبا باشم با زیبایی دیگران و خوشبخت باشم با خوشبختی دیگران...

**بهناز دوست دوران دبیرستانم حامله است. سر کلاس درس بچه های انگورستان بودم که با یک اس ام اس مسخره که من فکر میکردم دارد تبلیغ کارتون میکند،خبرمان کرد.خوشحال شدم. خوشحالی ام مرز نداشت. انگار که خودم حامله بودم. شادی اش را میفهمیدم. برای شاد بودنش خوشحال بودم.مینا دوست دوره لیسانسم نوشتنی خبرم کرد که یازده روز است زاییده است و من خوشحال شدم آنقدر که خودم زاییده ام. دوست دوره فوق لیسانسم را در سرازیری بهشتی ملاقات میکنم و لابلای حرفهایش میگوید که کریس.تال گرفته است و من ذوق میکنم، دستهایم را میندازم دور گردنش و میبوسمش. انگار خودم کریس.تال گرفته ام....

نوشته شده در 2012/2/25ساعت 4:49 PM توسط نسیم| |

* من با بقیه اعضای خانواده ام فرق دارم. این را خودم خوب میدانم! هر چند که آنها چیز دیگری فکر میکنند. من می دانم نتیجه یک فرایند چه میتواند باشد! یا بهتر است بگویم حس میکنم. حس ام به من میگوید فلان کار را انجام ندهم چون دوباره باید در آخر، تکه های روحم را چسب بزنم ولی اگر بیسار کار را انجام دهم برایم خوب است. همیشه همینطوری بوده. من با حس هایم زندگی میکنم. بر اساس حس هایم تلاش میکنم. بر اساس حس هایم با افراد دور و برم رابطه برقرار میکنم. ولی چه بگویم وقتی نزدیک ترین کسانم مجبورم میکنند تا بر خلاف حس ام ، تجربه کنم!! آنها کنار گود نشسته اند و کسی که تاوان میدهد من هستم. برای آنها هویدا شدن نتیجه، به یک سر تکان دادن ختم میشود و برای من گریستن زیر دوش است. امروز یک شنبه، یک روز معمولی برای خانواده ام است و من نای زنده بودن ندارم. ولی کتابهایم را ورق میزنم. با استاد اوکی جان تلفنی حرف میزنم ، سرزنش میشنوم، می آیم اینجا وبلاگ مینویسم و می دانم تا فردا هم زنده می مانم. باید هفته ها بگذرد و من روحم را اتو بکشم تا اثر چروکها برودو  من باز هم باید وارد یک نقش جدیدتر بشوم. 

** خدایا صدای من را میشنوی؟ من آهسته فریاد میزنم یا اینکه فریاد من در همهمه بقیه به گوش شما نمیرسد؟!!!!

نوشته شده در 2012/2/19ساعت 11:9 PM توسط نسیم| |

* گاهی وقتها خوشبختی ام به چشمم می آید و چیزهای ناراحت کننده زندگی ام بی رنگ میشوند. مثل امشبی که برف آمده است روی شاخه درختها ، روی لانه کلاغها و روی شیروانی کلبه وسط باغ روبرویی. من  خوابم نمیبرد و زانوهایم درد میکند. قهوه درست کرده ام. لیوان اول را با ولع نوشیده ام و دومی رو فقط مزه مزه میکنم و فکر میکنم. فکر میکنم به آدمهای خوب دور و برم که نبودشان فقر است وکابوس. و بودنشان برایم مدتی بود که عادت شده بود. حالا که خانه ام، همه اینها به چشمم می آید و لذت میبرم که چقدر ثروتمندم.

** اسباب کشی کرده ایم به عمارت فرگوسن داغانی که قرار نیست  بیشتر از چهار ماه در آن زندگی کنیم و از حالا عزا گرفته اییم برای اسباب کشی  چهار ماه بعد! در عمارت فرگوسن داغان، برای هر کاری باید صف ببندیم. برای ظرف شستن، برای غذا درست کردن، برای جیش کردن، برای دوش گرفتن...!  توی صف ایستادن گاهی منجر به چشم و ابرو آمدن و فیس وفش کردن هم میشود. شاید هم روزی به گیس و گیس کشی بکشد!! هم اتاقی ام  خیلی شاکی است و من نسخه خانگی مامانم را برایش میپیچم. تلقین میکنمش که خوش شانسیم که اتاقی گیرمان آمده، که رنگ دیوارهایش سبز است با لکه های سیاهی که همه جای  آن پخش شده. پنجره هایی که چفت نمیشوند و رادیاتوری که کار نمیکند و پرده هایی که به جای وصل شدن به میل پرده با نخ از این طرف پنچره به خط منحنی به آن طرف پنجره کشیده شده است. میتوانست هیچکدام اینها نباشد. میگویمش که عادت میکنیم به کاستی ها.ما باید از دکتری خواندنمان لذت ببرییم. از اینکه این سالهای عمرمان را در خیابان ولگردی نمیکنیم یا از صبح تا شبش در حال شینیون و براشینگ نیستیم و یا نمیدانیم مظنه بازار ر.و.س.پ.ی ها چقدر است! چشمهای هم اتاقی ام گرد شده است و من را نگاه میکند که دست از چرت و پرت گویی ام بر نمیدارم! قبول میکنیم که عادت کنیم. ولی شب موقع خوابیدن من ژاکتم را میپوشم جورابم را پایم میکنم و پتویم را تا روی سرم بالا میکشم تا از سرمایی که  باید به آن عادت کنیم در امان بمانم. صبح روز بعد صدایم گرفته است. چشمهایم قی بسته است و دماغم کیپ شده است. هم اتاقی ام از زور سرما به کبودی میزند. تصمیم میگیریم برگردیم خانه هایمان تا کمی روحیه امان را تقویت کرده و دوباره برگردیم. شاید فرجی شد! " روحیه، روحیه، عامل پیروزیه"!!!

*** "سلام

به نظرمن مقاله كنفرانس اونقدرارزش نداره كه بخواهيد اينقدر پول خرجش كنيد.
ضمنا چون در كنفرانس شركت نمي كنيد از نظر اخلاقي درست نيست بعدا از پذيرش مقاله تون به عنوان سابقه پژوهشي استفاده كنيد
در هر صورت ميتونيد اين كار رو به صورت يك مقاله در مجلات به چاپ برسونيد و منعي وجود نداره
اما اگر در مجموعه مقالات كنفرانس چاپ بشه ديگه نميتونيد در كنفرانس ديگري شركتش بديد مگر با تغييرات"

**** سه ستاره بالا جواب دوست عزیزی است که سوالش را در کامنت دونی پست قبلی فرستاده بود. جواب این سوال را از استاد مهربانم تقلب گرفته ام. من هر وقت حرف استاد مهربان جانم را گوش کردم ضرر نکردم. شما ولی مختاریید. 

نوشته شده در 2012/2/16ساعت 3:10 AM توسط نسیم| |

نوشته ای از چهار سال پیش

.....................................................................................

هروقت دوستانی را که میشناسم (همیشه بهتر است بگویم که: فکر میکنم میشناسم) و در محاوراتشان در پی اسم کوچکم یک "جان" اضافه میکنند، نه مور مورم میشود و نه این حس در من جای میگرد که خیلی" جان و عزیزشان" هستم.

فکر میکنم همه مان میدانیم که دیگر این "جان،جان" گفتن ها توی همان کلاس درسی "چگونه چرب و چیلی صحبت کنیم" جای میگیرد. در خاندان پر برگ و بار من هم ،این کلمه همان نقش ذکر شده را دارد. دیده ام بارها که پشت تلفن "جان" قرض میدهند و در همین حال ابرو بالا میندازند و گاهی حتی دماغشان را هم گرد میکنند. مامانم که هر وقت مرا " نسیم جان " صدا میکند ،بی اختیار خودم را برای یک" دوره سخت کزت بودن " حاضر میکنم. خواهرم هر وقت همان عنوان را تکرار میکند ،مطمئنم که باید بچه داری کنم. این کلمه از طرف دیگران برایم معنی "سوئ استفاده" میدهد .

اما خودم هر وقت جدی میشوم و میخواهم موضوع با اهمیتی را عنوان کنم،طرفم را (چه دختر و چه پسر ) با پسوند جان صدا میکنم.شاید به نوعی میخواهم همه حواسش را بدهد به من و موضوعی که مطرح میشود. واقعیت این است که من اینطوری فکر میکنم و بعضی وقتها طرف جور دیگری فکر میکند که من لب ور میچینم که دفعه آخرم باشد که اینطوری صدا کنم.

نوشته شده در 2012/2/2ساعت 5:17 PM توسط نسیم| |

* بچه که بودیم توی دعواهایمان در جواب دست درازی بی اجازه به وسایل خواهرم ، چشمهایم را میدرانیدم و صدایم را بالا می انداختم که مگه چیه؟ مگه خوردمش؟امروز توی اتاق دکتر بزرگ جان که داشتم کارهایم را انجام میدادم از زور گرسنگی حالت تهوع گرفته بودم. دیشبش توی راه خارچ یونی یک آبمیوه خورده بودم و به عمارت فرگوسن که رسیدم اینقدر جان در بدن نداشتم که گرسنه خوابیدم. صبحانه امروز یک لیوان چای سبز خوردم و توی دویدنهای رسیدن به سرویس، کیکی که برای ناهارم برداشته بودم را روی میز آشپزخانه جا گذاشتم. حالا روی میز اتاق دکتر بزرگ جان یک بیسکوییت ساقه طلایی بود که دوتا تهش مانده بود و شکم من که سر و صدا میکرد. توی این دو سالی که کلید اتاق استادم را دارم هیچ وقت به چیزی دست نزده ام و کنجکاوی هم نکرده ام. اما امروز رو به قبله شده بودم. حس گرسنگی قبایل گاتینگا را درک میکردم و بیسکویت ساقه طلایی برایم در حکم یک شیرینی شکلاتی فندقی داشت و من واقعا کم آورده بودم. توی فکر خوردن بیسکوییت با خودم میجنگیدم که معنی رفع گرسنگی ام هم دست زدن بی اجازه به وسایل دیگران است و هم خوردنش!! چیزی که توی بچگی همیشه نفی اش میکردم!! فکر میکنید در جنگ بین هوای نفس و اخلاقیات کدام برنده شدند. درست حدس زدید. برنده همیشگی مجبورم کرد یک عدد بیسکوییت ساقه طلایی بخورم!! اما همان یکدانه کمکم کرد تا ساعت شش که یک عدد موز در خیابان میل کنم زنده بمانم. فردا باید بهمراه اعتراف عذر خواهی هم بنمایم.
نوشته شده در 2012/1/29ساعت 8:1 PM توسط نسیم| |

* از هشتاد و شش تا، سی برگه دیگر مانده و من با خودم رودربایستی دارم. مترصد هر بهانه ای هستم که جاخالی دهم و از این زنگ تفریح ها کمال استفاده را ببرم.  آن اوایل که جوان تر بودم و  بی تجربه، از افتادن بچه ها ناراحت میشدم و دنبال بیست و پنج صدم برگه رو، زیر و رو میکردم تا طفلکی ها نجات پیدا کنند. اما حالا خط میکشم از بالا به پایین و از چپ به راست. وقتی مفهوم را نگرفته چه فرقی دارد که پنج تا فرمول نوشته باشد؟ در این ما بین هم به یک فایل صوتی گوش میدهم. از صدای خانم گوینده دیگه حالم دارد به هم میخورد. اکسنت آمریکایی دارد و ساده ترین موضوعات بحث را هم توضیح میدهد. توی نسخه اش نوشته هر سکشن را یک هفته گوش کنید. حتی اگر برایتان آسان است! من هم دختر حرف گوش کن. از دیروز تا امروز سرسام گرفته ام. نمیدانم فردا تا پنج شنبه را چطور طاقت بیاورم. توی نسخه اش نوشته مثل فان بهش نگاه کنید ولی دارد برای من مخرب روح میشود... شاید طاقت حرف تکراری را ندارم... شاید مال سن و سالم باشد نمیدانم. تازگیها زود طاقتم تمام میشود. این میان هم دکتر اوکی جان اس ام اس میدهد چه خبر ؟چکار کردی ؟چطور شد... و از این حرفها. توی تعطیلات هم دست بردار نیست. فکر میکردم کارم تمام شد و راحت شدم. اما تشخیص داده اند که باید بیشتر کار کنم و نمونه های دیگری رو هم بررسی کنم. دستور کار را که میدهد دوباره میپرسد ناراحت نیستی که دوباره باید وقت بگذاری؟ من لبخند میزنم و میگویم نه. او هم لبخند میزند که دانشجوی خوبی هستم. توی دل ایشان: چه دانشجوی خلی دارم من. توی دل من: چه استاد دقیقی!!! دارم من. اگر همان وقتی که احتمالات بیشتری را بررسی کرده بودم صدایت را ننداخته بودی بالای سرت و کارهایم را رد نکرده بودی الان من تمرکزم روی کارهای دیگرم بود که مهمترند. زیر بار هم نمیروی وقتی یادآوریت میکنم. میگویی منظورت از رد کردن احتمالات بیشتر چیز دیگری بوده!!! پیچاندن هم بلد نیستند بدبختانه!! اغلب اوقات از اینکه اساتید روی حرف خودشان مصرند خنده ام میگیرد.تظاهر میکنم که پذیرفته ام اما حتی یک درصدش را هم قبول ندارم. میدانم که دوباره حرف خودم میشود. این را بارها با دکتر اوکی جان تجربه کرده ام... بعد یاد صد و پانزده برگه ای میفتم که فردا باید تحویل بگیرم و این سیکل چرت وپرت خوانی دوباره تکرار میشود. به خودم قول میدهم هم سکشن را هم برگه ها رو هم کار دکتر اوکی را  و هم زندگی را به فان بگیرم.نا سلامتی برگشته ام خانه که خوش بگذرد...
نوشته شده در 2012/1/22ساعت 8:25 PM توسط نسیم| |

* پرستو دارد می رود . رفتنی دو ساله که مطمئنم برگشتی در کار نیست. خیلی دویده است برای این رفتن. سالها ..! میپرسمش حسش را؟ کنجکاوم ببینم برای غنیمتهای جنگی رایج ترین حس کدام است! یک احساس چهار حرفی است " احساس ت خ م ی" ! ادبیاتش مال دانشگاه فنی است. به گویشش عادت دارم. قربان صدقه میرود که برای خداحافظی حداقل به فرودگاه بروم. میگویمش که روز پروازش خارچ یونی ام. میگوید که هیچ وقت نفهمیده من در زندگی برای چه جنگیده ام!! حرفش زیاد خوشایندم نیست. ولی میخندم. میخندم به این فامیل تکه پاره که روز به روز تکه پاره تر میشود. برای سوالها و کنجکاویهای اطرافیانم و حتی به سوالهای بی جواب خودم.  میگوید می رود سر خاک مادر که خداحافظی کند! از خاک یا از مادربزرگمان نمی دانم... یکی دیگر از ما می رود به قصد بهتر بودن.. و باقیمانده ها دلخوشند که حتما رونده ها بهتر می شوند... در روزگاری که می آید..!

نوشته شده در 2012/1/13ساعت 9:36 PM توسط نسیم| |

Design By : Night Melody