دی، ماه من
زندگی ام،تنهایی ام، اشتیاقم،دوستانم
**بهناز دوست دوران دبیرستانم حامله است. سر کلاس درس بچه های انگورستان بودم که با یک اس ام اس مسخره که من فکر میکردم دارد تبلیغ کارتون میکند،خبرمان کرد.خوشحال شدم. خوشحالی ام مرز نداشت. انگار که خودم حامله بودم. شادی اش را میفهمیدم. برای شاد بودنش خوشحال بودم.مینا دوست دوره لیسانسم نوشتنی خبرم کرد که یازده روز است زاییده است و من خوشحال شدم آنقدر که خودم زاییده ام. دوست دوره فوق لیسانسم را در سرازیری بهشتی ملاقات میکنم و لابلای حرفهایش میگوید که کریس.تال گرفته است و من ذوق میکنم، دستهایم را میندازم دور گردنش و میبوسمش. انگار خودم کریس.تال گرفته ام.... ** خدایا صدای من را میشنوی؟ من آهسته فریاد میزنم یا اینکه فریاد من در همهمه بقیه به گوش شما نمیرسد؟!!!! ** اسباب کشی کرده ایم به عمارت فرگوسن داغانی که قرار نیست بیشتر از چهار ماه در آن زندگی کنیم و از حالا عزا گرفته اییم برای اسباب کشی چهار ماه بعد! در عمارت فرگوسن داغان، برای هر کاری باید صف ببندیم. برای ظرف شستن، برای غذا درست کردن، برای جیش کردن، برای دوش گرفتن...! توی صف ایستادن گاهی منجر به چشم و ابرو آمدن و فیس وفش کردن هم میشود. شاید هم روزی به گیس و گیس کشی بکشد!! هم اتاقی ام خیلی شاکی است و من نسخه خانگی مامانم را برایش میپیچم. تلقین میکنمش که خوش شانسیم که اتاقی گیرمان آمده، که رنگ دیوارهایش سبز است با لکه های سیاهی که همه جای آن پخش شده. پنجره هایی که چفت نمیشوند و رادیاتوری که کار نمیکند و پرده هایی که به جای وصل شدن به میل پرده با نخ از این طرف پنچره به خط منحنی به آن طرف پنجره کشیده شده است. میتوانست هیچکدام اینها نباشد. میگویمش که عادت میکنیم به کاستی ها.ما باید از دکتری خواندنمان لذت ببرییم. از اینکه این سالهای عمرمان را در خیابان ولگردی نمیکنیم یا از صبح تا شبش در حال شینیون و براشینگ نیستیم و یا نمیدانیم مظنه بازار ر.و.س.پ.ی ها چقدر است! چشمهای هم اتاقی ام گرد شده است و من را نگاه میکند که دست از چرت و پرت گویی ام بر نمیدارم! قبول میکنیم که عادت کنیم. ولی شب موقع خوابیدن من ژاکتم را میپوشم جورابم را پایم میکنم و پتویم را تا روی سرم بالا میکشم تا از سرمایی که باید به آن عادت کنیم در امان بمانم. صبح روز بعد صدایم گرفته است. چشمهایم قی بسته است و دماغم کیپ شده است. هم اتاقی ام از زور سرما به کبودی میزند. تصمیم میگیریم برگردیم خانه هایمان تا کمی روحیه امان را تقویت کرده و دوباره برگردیم. شاید فرجی شد! " روحیه، روحیه، عامل پیروزیه"!!! *** "سلام **** سه ستاره بالا جواب دوست عزیزی است که سوالش را در کامنت دونی پست قبلی فرستاده بود. جواب این سوال را از استاد مهربانم تقلب گرفته ام. من هر وقت حرف استاد مهربان جانم را گوش کردم ضرر نکردم. شما ولی مختاریید. ..................................................................................... هروقت دوستانی را که میشناسم (همیشه بهتر است بگویم که: فکر میکنم میشناسم) و در محاوراتشان در پی اسم کوچکم یک "جان" اضافه میکنند، نه مور مورم میشود و نه این حس در من جای میگرد که خیلی" جان و عزیزشان" هستم. فکر میکنم همه مان میدانیم که دیگر این "جان،جان" گفتن ها توی همان کلاس درسی "چگونه چرب و چیلی صحبت کنیم" جای میگیرد. در خاندان پر برگ و بار من هم ،این کلمه همان نقش ذکر شده را دارد. دیده ام بارها که پشت تلفن "جان" قرض میدهند و در همین حال ابرو بالا میندازند و گاهی حتی دماغشان را هم گرد میکنند. مامانم که هر وقت مرا " نسیم جان " صدا میکند ،بی اختیار خودم را برای یک" دوره سخت کزت بودن " حاضر میکنم. خواهرم هر وقت همان عنوان را تکرار میکند ،مطمئنم که باید بچه داری کنم. این کلمه از طرف دیگران برایم معنی "سوئ استفاده" میدهد . اما خودم هر وقت جدی میشوم و میخواهم موضوع با اهمیتی را عنوان کنم،طرفم را (چه دختر و چه پسر ) با پسوند جان صدا میکنم.شاید به نوعی میخواهم همه حواسش را بدهد به من و موضوعی که مطرح میشود. واقعیت این است که من اینطوری فکر میکنم و بعضی وقتها طرف جور دیگری فکر میکند که من لب ور میچینم که دفعه آخرم باشد که اینطوری صدا کنم.
به نظرمن مقاله كنفرانس اونقدرارزش نداره كه بخواهيد اينقدر پول خرجش كنيد.
ضمنا چون در كنفرانس شركت نمي كنيد از نظر اخلاقي درست نيست بعدا از پذيرش مقاله تون به عنوان سابقه پژوهشي استفاده كنيد
در هر صورت ميتونيد اين كار رو به صورت يك مقاله در مجلات به چاپ برسونيد و منعي وجود نداره
اما اگر در مجموعه مقالات كنفرانس چاپ بشه ديگه نميتونيد در كنفرانس ديگري شركتش بديد مگر با تغييرات"
| Design By : Night Melody |
